وداع
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بی جاه و تباه
می برم، تا ز تو دورش سازم ز تو ، ای جلوه ی امید محال
می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد،می رقصداشک آه ، بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم ، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بردار ای امید عبث بی حاصل

|
|
تو کیستی ؟
با من بگو تو کیستی ، مهری ؟ بگو ماهی ؟ بگو
بگو خوابی؟خیال ؟چیستی؟ اشکی بگو،آهی بگو
راندم چو از مهرت سخن ، گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من ، جانا چه می خواهی بگو ؟
گیرم نمی گردی دگر ، ز آشفته عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر ، با من سخن گاهی بگو
غمخوار دل ایمه نئی ، از درد من آگه نئی
واله نئی ، بالله نئی ، از دردم آگاهی ؟ بگو
در خلوت من سر زده ، یکره در آ ساغر زده
آخر نگویی سرزده از من چه کوتاهی ؟ بگو
من عاشق تنهاییم ، سر گشته ای شیداییم
دیوانه رسواییم تو هر چه می خواهی ، بگو

|